تبليغاتX
عشق گمشده من
گفتنيها كم نيست، من و تو كم بوديم / خشك و پژمرده، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست، من و تو كم گفتيم / مثل هذيان دم مرگ، از آغاز، چنين ‌درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست، من و تو كم ديديم / بي سبب از پاييز، جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدنيها كم نيست، من و تو كم چيديم / وقت گل دادن عشق، روي دار قالي، بي‌سبب حتي، پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني‌ها كم نيست، من و تو كم خوانديم / من و تو ساده ترين ‌شكل سرودن را در معبر باد، ‌با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو، اما در ميدانها
اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم
ما به اندازه‌ «ما» مي‌گوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي چينيم
‌ما به اندازه‌ «ما» مي بوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي روييم
من و تو كم نه، كه بايد شب بي ‌رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه و كم نه، ‌كه مي‌بايد، ‌با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه‌ «ما» هم شده
با هم باشيم
گفتنيها كم نيست...
+ نوشته شده توسط یاشا در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 0:59 |

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد...

+ نوشته شده توسط یاشا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 0:57 |

دلهای بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند. عشق هایی که جان دادن در کنارشان آرزوئی شورانگیز است. اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود؟ این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهائی چشم براه آمدن کسی که می دانند نمی آید! راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟ وانگهی عشق مگر نه بیتابی شورانگیز دل ها است در جستجوی گم کرده خویش؟
پیداست که من از عشقهای «بزرگ» سخن می گویم نه از عشقهای «شدید»، از نیازی که به «بی‌اوئی» است نه احتیاجی که، فقر «بی کسی»! هراس «مجهول ماندن»، نه درد « محروم بودن».
دکتر علي شريعتي
 

+ نوشته شده توسط یاشا در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 1:1 |
 دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا مي‌خواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود،
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي‌شويد!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم، چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته اي تا با من بماني!
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم چون كه ياري ام ميكني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبور كنم و خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر روي كاغذ زندگي ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت مي سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود.
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته‌اي تا با من بماني....! 
 
+ نوشته شده توسط یاشا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 1:0 |

چرا از دوست داشتنم با تو حرفی نزنم

که از این آتش تب داره میسوزه تنم  وای  داره میسوزه تنم

با وجودی که غرور به لبام قفلی زده

اما پیش چشم تو این سکوت رو میشکنم وای این سکوت رو میشکنم

میگم از تو ، لحظه هام قشنگ شده 

عشق تو تعبیر خوابای منه

تو تموم زندگی حس میکنم

نبض من به خاطر تو میزنه

گاهی خورشید میشی ابرا رو پس میزنی

کوه سرد غصه رو تو نگاهم آب میکنی

گاهی عشق تو به من شوق بیداری میده

گاهی مثل قصه ها چشمامو خواب میکنی
+ نوشته شده توسط یاشا در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 0:55 |
نوشتنم براي نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.اما بگذار بنويسم چند فانوس روشن از آسمان برايت آورده ام با چند خواب که تعبير نشد تا بگذاري ته چمدان رفتن ات.دعاي خيرم را روي لباس هايت بگذار تا عطرش نرود.
تنهايي پر هياهو را من برميدارم و از روزهاي با هم بودنمان به تو خرده ريز خاطره هاي دور را مي دهم تا فراموش کردنشان کار سختي نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکي نگاه ترک خرده و صداي ابريم را هم در دستمالي سپيد گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکليفي ديدي ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که مي خواهد بوزد.
کفش هاي سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ايستاده ام.برايت پياله ي آب در سيني آماده کرده ام که برگ هي سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباري ست براي کلمه ها:سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...خواب...
بيا از زير سيني رد شو و رو به رفتن هي ناپيدا برو ، جاده ، همان جاده ي ست که هيچ گاه بازگشتي ندارد...
...من همين جا مي مانم و عاشقي را تمام مي کنم..............

+ نوشته شده توسط یاشا در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 22:36 |


کودکيهايم اتاقي ساده بود
قصه اي دور اجاقي ساده بود

شب که مي شد نقشها جان مي گرفت
روي سقف ما که طاقي ساده بود

مي شدم پروانه، خوابم مي پريد
خوابهايم اتفاقي ساده بود

زندگي دستي پر از پوچي نبود
بازي ما جفت و طاقي ساده بود

قهر مي کردم به شوق آشتي
عشقهايم اشتياقي ساده بود

ساده بودن عادتي مشکل نبود
سختي نان بود و باقي ساده بود

از قيصر امين پور

+ نوشته شده توسط یاشا در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 22:32 |
اگر نمی توانی اقیانوس باشی دریا باش اگر نه رودخانه و اگر نه نهری کوچک باش اما هیچگاه مرداب نباش. نهری باش جاری،زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه کن چون وقتی حرکت می کنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی،سبزه های کنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم را نوازش می دهند این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر کوچک اما جاری است،
+ نوشته شده توسط یاشا در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 22:28 |
 هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»
+ نوشته شده توسط یاشا در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 2:11 |

بمون مسافر...

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

+ نوشته شده توسط یاشا در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 2:9 |